زیارتگه رندان جهان10

حکیم صفای اصفهانی

باریدن مهتاب

باريدن مهتاب از دعاي مادر است   از:
عرفان نظرآهاری ماه مرشد بر بالاي بسطام بود، سخن مي‌گفت.  يعني که مهتاب بود. ماه مرشد مشتي نور بر مزار بايزيد پاشيد، بر سنگي چليپايي که مناجاتي بر آن کنده بودند، و گفت که، هزار و صد و شصت و شش بهار ازاين مزار مي‌گذرد. ماه مرشد گفت:     «او که اينجا خوابيده است و نامش سلطان‌العارفين است، روزگاري، اما، کوچک بود و نام او طيفور بود و من از او شب‌هاي بسياري به ياد دارم که هر کدامش ستاره‌اي ست، شبي اما از همه درخشان‌تر بود و آن شبي است که او هنوز کودک بود، خوابيده بود و مادرش نيز.  سرد بود و زمستان بود و برف مي‌باريد و به جز من، که ماه مرشدم، همه در خواب بودند. مادر طيفور لحظه‌اي چشم باز کرد و زير لب گفت:     ”عزيز‌کم، تشنه‌ام، کمي آب به من مي‌دهي؟” پسر بلند شد و رفت تا کوزه آب را بياورد، اما کوزه خالي بود. با خود گفت:    “حتماً در سبو‌ آبي هست.”     به سراغ سبو رفت. سبو هم خالي بود.  پس کوزه را برداشت رفت تا از چشمه آب بياورد.  سوز مي‌آمد و سرد بود و زمين ليز و يخبندان. و من مي‌ديدمش که مي‌لرزيد و دست‌هاي کوچکش از سردي به سرخي رسيده بود. و ديدم که بار‌ها افتاد و برخاست و هر بار خراشي بر سر و روي‌اش نشست.چشمه يخ زده بود و او با دست‌هاي کوچکش آن را شکست و آبي برداشت. به خانه برگشت، ساعتي گذشته بود. آب را در پياله‌اي ريخت و بر بستر مادرش رفت.  مادرش اما به خواب رفته بود و او دلش نيامد که بيدارش کند، و همان‌طور پياله در دست کنار مادرش نشست.     صبح شد و من ديگر رفتم.  فردا اما از شيخ آفتاب شنيدم که مادرش چشم باز کرد و ديد که پسرش با پياله‌‌اي در دست کنارش نشسته پرسيد:     “چرا نخوابيده‌اي پسرم؟ پسر گفت:     “ترسيدم که بخوابم و شما بيدار شويد و آب بخواهيد و من نباشم.”     مادر گريست و برايش دعايي کرد. و از آن پس او هر چه که يافت از آن دعاي مادر بود.  من نيز از آن شب تاکنون هر شب بر او باريده‌ام. که باريدن بر او تکليفي‌ست که خدا بر من نهاده است.» ماه مرشد اين را گفت و به نرمي رفت زيرا شيخ آفتاب از راه رسيده بود.



برداشت از بلاگ عطار110







یانور

دانلود فیلم سماع

دانلود فیلم سماع

هومدد

زیارتگه رندان جهان

یک شبی پروانگان جمع امدند

نور

عشق وعقل (2)

      قصه ی رویارویی عشق و عقل را خواندید . . . پیش درآمد بخش یکم را دوباره بخوانید...    

ادامه نوشته

عقل وعشق(1)

عقل تو چون قطره‌ای مانده ز دريا جــدا
چنـــد کند قطــره‌ای فهـم ز دريای عشق؟
                        (عطـار نیشابوری)

کریم زیّانی


       در ادبيات عرفانی، عقل و عشق پيوسته به صورت بُنمايه ی آموزش سير‌و‌سلوک، همراه با لطيفه پردازی های گوناگون، به کار گرفته شده، و عارفان نامدار با ظرافتی ويژه در عرصه ی آن قلم زده اند.
در عرفان از دوگونه عقل (۱۰) سخن رفته‌است: يکی عقل کلی ــــ يا خِــرَد کيهانی ــــ و ديگر، عقل جزوی، که مردود عارفان است، زيرا که وزيرِ امين و رايزن مورد اعتماد نفس به شمار می‌رود.
عقل جزوی به عقل متعارف و معيشتی، و نيز به علم علمای ظاهر و فيلسوفان اتلاق می‌گردد.  اما، عقل کلی همان خِــرد کيهان شمول و جاری در همه ی پدیده ها و موجودهاست، که مولانا جلال‌الدين محمد بلخی، آن را گاهی عقلِ‌عقل هم می‌نامد، و تفاوت اين دو را چنين بيان می‌کند:
عقلِ عقلت مغز‌و‌عقل توست پوست . . .  معده ی حيوان هميشه پوست جوست
چون که قشر عقل صد برهان دهـد . . . عقل کل، کی گــام بــی ايقـان نهد
عقل، دفتـرها کــند يکـسر سيــــــاه . . . عقلِ عقل، آفاق دارد پُـــــر ز ماه
از سيـاهـی وز سفيـدی فارغ اسـت . . . نورِ‌ماهش بر‌دل و جان بازغ است(**)

      در نوشتاری که پيشِ رو داريد کوشش بر اين قرار گرفته که قلمرو عقل و عشق، و رهيافت هريک از آنها به درک هستی، و همخوانی ها و ناهمخوانی های موجود بين آنها، با ياری جستن از سخنان بزرگان عرفان، اما با زبان ساده و امروزی، شناخته گردد.

*   *   *                                                                                  بقیه در ادامه مطلب            

ادامه نوشته

عصا کش عشق

درافسانه‌های باستانی آمده ‌ست که شبی بين

خــدايان «عشق» و«جنون» پيکاردرگرفت.

«جنون» که بی‌باک ‌تربود، چنگ بر چهره

«عشق» زد وچشمان اورا کور کرد.

«عشق»، شکايت به محفل خدايان بُرد

ودادخواهی کرد.  به فرمان خدايان، در

آسمان، دادگاهی برپا شد و «جنون» به

کيفر ِگناهی که کرده ‌بود، محکوم گـــــرديد

که تا پايان عمــر، عصاکشِ «عشق»باشد!

شبی عشق و جنون ازراه مستی
نوای کينه‌ جويی ساز کردند
چو چشمِ دوستی را دور ديدند،
نبردی تن‌ به‌ تن آغاز کردند

 

خداوند «جنون» در عرصه ی رزم،
ز «عشقِ» صلحجو چالاک‌تر بود
چو با عقل و خرد بيگانگی داشت
به خون‌ريزی از او بی‌باک‌تر بود

 

دمی نگذشته از آغاز پيکار،
جنون با چنگ‌های تيز و پرزور
چنان کوبيد بر رخساره ی عشق
که چشمان قشنگ عشق شد کور

 

شکايت بر خدايان برد و بنمود
ز بيداد جنون او دادخواهی
به فرمان خدايان گشت بر پا،
در اوج آسمان‌ها دادگاهی!

 

چو شور دادگاه آمد به پايان
همه، رايی به سودِ «کور» دادند
به منظور تسلاّی دل عشق،
خدايان اينچنين دستور دادند:

” از اين پس تا ابد، تا واپسين دم

جنون بايد که دست عشق گيرد

به جبران ستم بر عشق کردن،
مکافاتی چنين بايد پذيرد! “

«جنون» شد عشق را زان ‌پس،‌عصاکش
بدين ‌سان هردو باهم يار گشتند
چو «عشق» آهنگِ رفتن در دلی کرد
دو‌تايی عازمِ اين کار گشتند!

 

خدای «عشق» در دل جای بگزيد
درونِ سر، «جنون» بنمود منزل
بود پيدا که عاشق با چنين حال،
نخواهد برد کشتی تا به ساحل

* * *

کنون دانی چرا هر عاشقی را
سرانجامی پريشان‌سازِ دل‌هاست
چو عشقِ کور در دل‌ها نشيند،
جنون هم تا ابد دمسازِ دل‌هاست!

کـريم زيّـانی (راهی)

برداشت از بلاگ عطار 110

پیر خرابات

عشق است

خوش قبله ای به سوی نگاری گزیده ای

مناجات حسن بصری

خیام

یا حق